|
زندگي مانند مستطيلي است که سه ضلع دارد عشق و کار!
|
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن
به ستاره ها نگاه کن به چشمک زدنشون بخند ولي بهشون دل نبند چون چشمک هاشون از روي عشق نيست از روي عادته!![]()
از من آشفته بگذر خاطراتم را رها کن
شعر هایم را بسوزان قطعه هایم را فنا کن
من گذشتم از تو و خاطرات تلخ و شیرین
آشنای من برو با هرکه می خواهی صفا کن
چون غروب خیلی قشنگه تو خود, خود غروبی![]()
چی بگم قحطی واژه س ولی هر چی هستی خوبی![]()
تو دریا بودی و من زورقی خُرد به هر جا خواست امواجت مرا بُرد
دلم پاروزن بیچاره ای بود که در آغوش طوفانت شبی مُرد
وداع واپسین شب،دردناک است پس از تو دیگر از مردن چه باک است
به گور سینه ی بی کینه ی من هزاران آرزو در زیر
خاک است
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست
زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه
گل پيچك و ياس زندگي اجبارست/.
"جای پا"
خوابی دیدم....
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.
برپهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.یکی متعلق به منو دیگری مطعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،به پشت سرو به جای پا ها روی شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام ، قفط یک جفت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سؤال کردم:خدایا تو گفتی اگر دنبال تو بیایم،در تمام راه با من خواهی بود.ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام،فقط یک جفت جای پا روی شن وجود داشت.
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگربه تو نیاز داشتم ، مرا تنها گذاشتی؟
خدا پاسخ داد:بنده ی بسیار عزیزم،من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .
اگر در آزمون ها و رنج ها،فقط یک جفت جای پا دیدی،زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم .
"دلواپس"
حیف است به هر آینه چون خس باشیم
بر شاخه ی عشق باز نارس باشیم
بر خیز! در این فصل غریبی باید
دلواپس مردمان بی کس باشیم
"چشمان سیاه"
باز هم نصفه شب شد و من به اُمید سحر!حاضرم همین الان-البته اگر ولم کنند-دور شهر را بدوم!
هر کس نداند خودم و مالک دنیا که می دانیم؛خودم که میدانم چه مرگم شده؟!خودم که می دانم اگر به یک آدم سالم-از نظر عقلی-رازم را بگویم بعد از چند لحظه مسخره ی خاص و عام می شوم و اینگونه است که من با همین سنم معنای بی کسی را درک میکنم و حتی حاظرم تفسیرش کنم،آن هم مو به مودر عمق این کلمه ی شوم.
آری خواننده ی همدرد عزیز،حتماً تا حالا هدس زده ای که مشغولیت فکری من از همان قضیه ی معروف «چشمان سیاه»
نشأت می گیرد.حالا هم می خواهم بدانم اگر نوجوانی در سن 16و17 سالگی حالا یا بیشتر یا کمتر ... شد
- یعنی همان مسئله ای که برای تمام انسان های کره ی زمین تا دنیا دنیاست اتفاق می اُفتد-معذرت می خواهم،چه غلتی باید بکند؟؟؟؟![]()
![]()
(لطفاً نظرات خود را مختصر و مفید بدون هیچ گونه شوخی در این امر سرکاری و مهم بنویسید!!)![]()

"محکوم به زن بودن"
من این من تنها و محکوم به زن بودن
قربانی اندیشه های زن شدن بودن
پروانه ای در بزم این مستان عاشق کُش
آماده ی آماده بهر سوختن بودن
وقتی یکی باشد دل رسوای ما با هم
فرقی ندارد ما شدن یا اینکه من بودن
سخت است نیلوفر شدن در این مرداب
یک عمر تنها همنشین با لجن بودن
آیا چه میدانی تو از شور و جنون عشق
با یاد او یک عمر تنها هم سخن بودن
وقتی که می سوزی تو از برق نگاهی مست
ساده است کوه بیستون و کوهکن بودن
چون نرگس شرمنده سرافکنه و رسوا
تنها به جرم مستی و عریان بدن بودن
حرف دلم یک بار دیگر در گلویم ماند
چون باز محکومم به بی نامی زن بودن
هر شب دعا می کنم :
کز دلم بیرون رود مهرت!!
ولی زیر لب آهسته می گویم
"خدایا بی اثر باشد"![]()
"پنجره"
الو سلام ...
آسمان ...
بهشت ...
منزل خدا؟
و آن طرف فرشته ای جواب میدهد:شما؟
-:من از زمین شماره را گرفته ام خدا کجاست؟
و باز جواب می دهد چه مهربان همان صدا
-:که دیر آمدی ، ولی خدا سفارش تو را
به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما
-:به او بگو که پلک کوچه هفته هاست می پرد
ولی کسی قدم نمی زند سکوت کوچه را
دلم برای پر زدن دوباره لک زده زمین
چه نا نجیب بال را گرفتند از پرنده ها
و قطع شد:الو...الو...کسی نبود ، هیچ کس
دوباره میشود گرفت ، نه؟خیال بود یا...
ولی کسی کنار من نجیب و آسمان به دست
کسی که قد او بلند ، از زمین گرفته تا...
نشسته بود پیش من فقط دو آه فاصله
کسی که مثل هیچ کس نبود،جز خود خوداسهم من این است سهم من این است
سهم من آ سمانیست که آ ویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن ازیک پله ی متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و دراندوه صدایی جان دادان که به من می گوید:
دست هایت را دوست می دارم
بچه ها سلام
نمیدونم میدونین که این وبلاگ اولین باریه که به بهره برداری رسیده
و من تا به حال از این چیزا نداشتم!![]()
به هر حال اینو گفتم که اگه بده به بزرگی خودتون ببخشید
و اگه میشه با نظر ها و ایمیل های پر محتواتون منو تو هرچه زیبا تر و بهتر کردن این وبلاگ کمک کنید![]()
و در آخر هم تشکر میکنم واسه حُسن انتخابتون!!!!!
یه نگاهه کوچولو بندازین و نظر بدین.![]()
