|
زندگي مانند مستطيلي است که سه ضلع دارد عشق و کار!
|
اگه فکر کردی تو دنیا 1000 نفر دوست دارن بدون اولیش منم.اگه فکر کردی 100 نفر دوست دارن بدون اولیش منم.اگه فکر کردی 10 نفر دوست دارن بدون اولیش منم.اگه فکر کردی 1 نفر دوست داره بدون اون منم.اگه فکر کردی هیچکس دوست نداره بدون من مردم.!
صمیمی! . . . ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی دیدنت . . . حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه ی دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من . . . به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی! . . . ای خوب تو مرا یادکنی . . . یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پرگل باد

يك معادله جالب: از سن خودت 20 سال كم كن، عدد باقيمانده را با 7 جمع كن، اگه عدد زوج بود با 1 جمع كن و اگه عدد فرد بود 1 رو ازش كم كن، اگه از رنگهاي تيره خوشت مياد عدد به دست آمده را ضرب در 3 كن و اگه از رنگهاي روشن خوشت مياد ضرب در 3/5 كن، نتيجه نهايي را ولش كن، حال خودت چطوره؟![]()
![]()
![]()
« اول جای خالیت حس میشه
بعد پاک میشی
بعد فراموش میشی
بعدم یه خاطره میشی.
چه با خداحافظی ٬ چه بی خداحافظی. »
ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تره؟؟؟
فاصله برای عاشق همیشه تلخ است چه هشت کیلومتر چه هشت متر این را از چشمان خیس سربازی فهمیدم که از بالای برجک دید بانی به معشوقه اش می نگریست
سرمایه ی عمر آدمی 1 نفس است - اون 1 نفس برای 1 هم نفس است - گر نفسی با نفسی هم نفس است - اون 1 نفس برای 1 عمر بس است
مث گلبرگای یاسی میشکنی با یه اشاره
هرچی ام میگم ببخشید میگی نه فایده نداره
از منم دیگه میرنجی؟ منی که واست میمیرم؟!!
منی که دلم می لرزه هر کی اسمتو میاره
نمیگم تقصیر من نیست،ولی باید بپذیری
زبون فرشته ها هم سخته کلی واژه داره

چگونه شروع کنم نمیدانم...وقتی تو خود شروع هر حرفی
دیشب رویا میدیدم...تو بودی و دشتی سبزو من با اتاقکی چوبی.دستهای تو سر پناه من بودوآغوشت مامن شادیهایم.تمام عشق منو تو آنجا بود درون آن گندمزار درون آن مزرعه
مزرعه در نگاهمان سبز،خورشید در وسعت آسمان زرد،برکه ی آرزوهایمان آبی و افق در پیش رویمان بی انتها...نمیدانم دستهای تو بود یا نسیم که گونه هایم را نوازش میکرد،حضور تو هر غم را از دل من می ربود
اتاقک چوبی مال من بود دستهایت سهم من بود و عشقت چراغ خانهً کوچکمان .با تمام تنهایی ها پر بودم از ارزوو تمنا،و خدا آرام در نهر آب مزرعمان جاری بود.
شاید سهم ما از زندگی تنها آرزوهایمان است واین رویاها تنها دلیل بودنمان میدانم که دستهای ما همیشه در تمنای یکدیگرشعله می گیرندو قلبهایمان تنها یکدیگر را آرزو میکنند و ما حاضریم تا تمام آرزو هایمان را برای یکدیگر فدا کنیم...شاید این تفاوت سرزمین های ماست که ما را از یکدیگر دور میکند سرزمین من آب و سرزمین تو خورشید.حریر نازک نگاهت را بر من بپیچ که این باد که از سوی افق میاید تنم را سخت میترساند.
وقتی آفتاب با غروب خود بساط روزمان را جمع میکند محبت دستهای تو در موهایم مینشیند و مرا از هر انچه نیازمند آنم بی نیاز می سازد.با تو خورشید همیشه با من است،ماه همیشه با من است،آسمان سهم من است،زمین ماوای من است با تو زندگی... مال من است
در دستهای تو خدا معجزه میکند وعشق تنها زمزمهً لبهای توست.تو از کدام سرزمینی؟که آرامش نگاهت دنیا را رام میکند؟عزیز دلم تو و ان چشمان جادوو تنها سهم من از این دنیایید...
میدانم که روزی رویاهایم را به گوش آب میخوانم تاتمام ماهی ها زمزمهً عشق ما را به گوش دریاها برسانند دریاها به گوش خورشید میرسانند و خورشید برای ابرها میگوید ابرها برای ما آواز میشوند و به همهً دنیا میگویند که من از دنیای بزرگشان تنها خانه ای چوبی میخواهم و تکه ای از خاک،تا تو را با تمام آرزوهایمان درون کندمزار سبز و مرطوبمان به تماشا بنشینم و تو مانند خورشید بر تمام زندگی ام بتابی تا همهً دنیا بدانند من از دنیای بزرگشان تنها تو را میخواهم و بس
رویاها هم دل دارند
باور کن
نمی دونم گنجشک ها که شبیه هم هستند چه جوری همدیگه رو می شناسن و نمی دونم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگه منو نمی شناسی!!!
* * * * * *
یکی بود،یکی نبود...وقتی این یکی بود،اون یکی نبود.وقتی اون یکی بود،این یکی نبود.مهم نیست کی بود و کی نبود.ولی حیف هیچ وقت این یکی با اون یکی نبود...
* * * * * *
دستهايم برايت شعر مي نويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه ور مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهي کرد
* * * * * *
کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد
دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به شانه ام می زنی که تنهایی ام را تکانده باشی ؟ به چه دل خوش کردی ؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلصه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلداگی
لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس خوب طعم عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه یعنی آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه آتش میزند در جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان !!!
بابام واسه آوردن چیزی به زیرزمین خانه رفته بود.وقتی آمد چند تا دفترچه دستش بود.همه ی ما رو جمع کرد و جریان اون دفتر ها رو به ما گفت.خیلی جالب بود. اون دفترچه ها مال روز های جونی بابام بودن.
وقتی که مامانم رو دیده بود و فکر هاش و کل روزهایی که داشته.
وقتی واسه ما داشت می خوند همه از خنده روده بر شده بودیم.مامانم بعدا این خاطرات رو خونده بود و پایین همه ی روزها یه یادگاری گذاشته بود!اونم چه حرفایی.من یکیشو انتخاب کردم و نوشتمش.شاید واسه شما هم جالب باشه!!!!
-:بابام:
هر چقدر تلاش کردم برای لحظاتی هم اگرشده خیال ... را از خود دور کنم نتوانستم!زیرا که یادش چون مانعی باعث عدم تمرکز حواسم شده بود و پیشرفت کارم را مانع می گردید.
مراجعه کنندگان زیادی به دفتر کارم آمدند و رفتند و خوشبختانه هیچ کدام متوجه حالت من نشدند و تمام ترسم از این بود که کسی متوجه بی توجهی ام نسبت به کار شود.تمام روز و شب بدون لحظه ای غفلت به فکر این بودم که پول در زندگی آتی ام نقش اصلی را داشته باشد.
-:مامانم:
(چه کنم؟ روح و روانم اسکناس ، آرام جانم اسکناس ، پول و بازم پول وبازم پول.....!)
تو به من خندیدی.......
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه،
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید.
سیب را دست تو دید.
غضب آلود به من کرد نگاه....
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما...سیب نداشت؟ ![]()
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را می شوید؟

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
* * * *
ديوار با اين که همه بهش پشت مي کنن اما پشت هيچکس رو خالي نمي کنه!
(یه کم یاد بگیر-قابل توجه رفیق فروشان عزیز-!!!!)
* * * *
نکردم در این دنیا گناهی . فقط کردم به چشمانت نگاهی . گناه من اگر باشد نگاهی . مجازاتم بکن هر طور که خواهی .