تبليغاتX
"تک و توک"
زندگي مانند مستطيلي است که سه ضلع دارد عشق و کار!

امروز باز هم ایستادم.بلکه باز مثل هر روز رد شود. شاید این بار نیم نگاه یا لبخندی را به من هدیه کند.

خودم را آماده کرده بودم که دیگر این بار حرفی که هفته ها بود تصمیم در گفتنش داشتم را به او بگویم.

دوستانم را دک کرده بودم که تنها باشم.به خیال خودم می گفتم؛نکند از آنها خجالت می کشد!!

دختر خوب و سر به زیری بود و همیشه از شرم گونه هایش سرخ...

مدت ها بود زیر نظرش داشتم...

کم کم دلم داشت شور می زد.نکند اتفاقی افتاده؟؟!همیشه زود تر می آمد.نکند....!!

باز هم ایستام... .

از پس کوچه صدایی می آمد.آشنا بود.صدای خنده هایی بود که همیشه محتاج شنیدنش بودم.

سایه اش را دیدم و باز هم دست و پایم لرزید...

آرام می آمد...آرام تر از همیشه.و باز هم صدای خنده هایش... .

آمد؛اما این بار تنها نبود...

گویا آن سرخی به خاطر گرمی نفس هایی بود که هر روز صورتش را نوازش می کرد... .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:: pastiL ::.  | 

هه هه هه...

امروز تو مدرسه غوغایی بود

نمی دونین.!

این بار دیگه قیاسی ترکونده بود!!!!

امروز واقعا ما رو سورپرایز کرد

"ابرو های پاچه بزی شو یه صفایی داده بود"

امروز بچه های مدرسه به هر بهانه ای که بود خودشونو مینداختن تو کلاس که از نزدیک شاهد این اتفاق نادر باشن!!!

ما هم کلی خندیدیم....

و اما در آخر با " - " گرفتن کل کلاس و تهدید به کم کردن نمره مستمر، ما خفه خون گرفتیم!!!!

(در اینجا شایان ذکر است که ما برو بچز با کمک هم برای شاد کردن دل آن معلم عزیز و تشویق هر چه بیشتر او به ازدواج ! برایش شعر "قیاسی بیچاره ، شوهر که ترس نداره" رو دسته جمعی خوندیم)

(شما هم دعا کنید که شوهر کنه . بلکه دست از سر ما ی بدبخت برداره)

"لااقل شوهر که کنه یکی بیچاره میشه"

که اونم

- سگ خور-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:: pastiL ::.  | 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند...

زن جوان:یواش تر برو من می ترسم.

مرد جوان:نه،اینجوری خیلی بهتره.

زن:خواهش می کنم. من خیلی می ترسم.

مرد:خب.اما اول باید بگی که دوسم داری.

زن:دوست دارم.حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد:منو محکم بگیر...

زن:خب.حالا میشه یواش تر بری؟

مرد:باشه. به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و رو سر خودت بذاری.آخه نمیتونم راحت برونم.اذیتم می کنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه به ثبت رسید.برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید...

در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاه شده بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار "دوستت دارم" را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند/.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:: pastiL ::.  | 

Are you in love?

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:: pastiL ::.  | 

امروز می خوام یه شعر براتون بذارم

فقط برای زیبایی بیشتر در صورت امکان با لحن بچگونه بخونین خیلی بهتر میشه...

اینم شعر...:

666 سه تا شیش داره

بقالیه سر کوچه کیش میش داره

حاجی که از مکه میاد ریش داره

بچه که از خواب پا میشه جیش داره

!!!

(با عرض معذرت به خاطر بیت آخر که یه مقدار از لحاظ اخلاقی مشکل داشت!!!)

ولی قشنگه...نه؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:: pastiL ::.  | 

اخبار امروز مدرسه ی ما

"قیاسی مقنعه ش رو اتو کرده!!!"

قیاسی یکی از معلم های چفت و چیلٍ که بلا نصبت معلم شیمی ماس

خیلی خشک و رسمی با بچه ها رفتار میکنه و میخواد مثلا به خیال خودش ذهر چش بگیره

ولی کور خونده....

ضایع تر از اونیه که بخواد با ما طرف شه...

 

<هال ایشان را تخته خواهیم نمود!!>

 

سلامتی ایشان را تا روز موعود از خداوند منان خواستاریم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:: pastiL ::.  | 

سلام

من دیروز از رشت برگشتم

اونم چه جوری؟

با دستای خالی

در واقع دست از پا دراز تر!!!

مهسا مدال آورد

اونم چی؟

طلا!!!

آخه شانس آورد

چون یه دونه استراحت بهش خورد

یعنی بدون اینکه مبارزه کنه با کسی برنده اعلام شد البته برنده ی اون یه مسابقه!!

سه تا دیگه مبارزه داشت که آبرومون رو خرید

و طلا گرفت

جالب اینجا بود که اصلا عین خیالش نبود

در حالی که اگه من جای اون بودم از خوشی سر از پا نمی شناختم !

آخه کم چیزی نیست که....

طلای کشوریه:((

نمی دونی من چقدر به خودم مطمين بودم

واقعا که کارو بار زمونه معلوم نیست

من که این همه علاقه داشتم به برنده شدن...یهو روز آخر یه همچین بلایی سرم بیاد!!؟؟؟

وزنم....

آره...!همین وزن لعنتی رو میگم...!

همین وزنی که باعث شد من از مسابقه دادن تو وزن -58 برم تو وزن -63 مسابقه بدم....!!!

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......................................................

چقدر اشک ریختم به خاطرش:(

واقعا یه لحظه مخم هنگ کرده بود

وقتی از زمین اومدم بیرون رو میگم

دنیا دور سرم می چرخید...

-:آخه چه جوری ممکنه؟؟؟؟؟؟

-من....؟؟؟اون که گفت :ایپووووووووووووووون!!!تازه دستشم بالا برد

ولی آخرش امتیاز رو ... به اون دادنش؟؟؟؟!!!!!:((

وای خدای من...! اینجا چه خبره؟؟؟؟................

سنسی:عیب نداره انشالله سال دیگه جبران میکنی!!!

-:آخه سنسی کی تا سال دیگه زنده س کی مرده؟؟

من الان رو میخوام!!! این مسابقه و این مدال توی همین سن ...!

-:من باهاشون حرف زدم!!قبول نمی کنن...!قانون همینه....وقتی سه تا داور روی یه امتیاز رای میدن دیگه هیچ کس نمی تونه کاری کنه...!!!

(هر جا بحث پارتی بازی باشه حق خیلی ها خورده میشه)

-:آخه من زدمش....من..... ..

-:میدونم ... میدونم ... من هم دیدم که تو زدی..! ولی دیگه کاری نمیشه کرد...اونا رای رو صادر کردن......

-:من خودم گارد چپشو گرفتم سنسی!! همونطور که شما گفتین...پاهام رو هم پشت پاش قلاب کردم و رو به پشت کشیدم....خواستم بگیرم تو خاک...ولی اون داور عوضی گفت :"ایپون..."

آره دیگه رسم روزگار همینه....گفتم که....

نه من مدال آوردم نه طیبه! ما دو تا کارمون از همه بهتر بود

ولی بازم این وزن لعنتی..!

چه جور یه شبه همه چیو به هم ریخت...؟!

اون همه تمرین....اون همه شوق و زوق.....اون همه شادی.....اون همه اعتماد به نفس..........

5 شنبه که از خواب پا شدم همش خوردم...نمیدونم چرا ولی خیلی گشنه بودم و اشتهای باور نکردنی پیدا کرده بودم

موز...شیر موز....عسل...پنیر....کلی نان....کیک....ساندیس....کلوچه...:((

دست خودم نبود!!!

شب شام که خوردیم یهو گفتن بیاین وزن کشی آزمایشی...!!!

آخه بعد از شام وقت وزن کشیه؟؟؟؟؟؟:((

من از 56 کیلو اومده بودم 58/800............

یعنی تقریبا 3 کیلو از وقت حرکت از شهرمون اضافه کرده بودم...........!!!!

با شکم پر از غذا......

من و دوستم "طیبه" پا شدیم رفتیم تو حیاط شروع کردیم به دویدن

تازه قبلش هر چی لباس داشتن از گرم کن گرفته تا کاپشن تن ما کردن....!!

ما تو حیاط میدویدیم و سنسی جیغ میزد که : وای نستین....!!! بدو.....!!! زود باش....!!!

داقیقا آدمو یاد پادگان نظامی می انداخت....!!

ما حدود یک ربع دویدیم و پروانه زدیم

من که خیس خیس بودم......خیلی احساس بدی بود....

سر پرستمون با سنسی حرف زد،چون وضع من خیلی وخیم بود...... بریده بودم.

-:نمی تونه....

تصمیم گرفته شد که من تو وزن -63 شرکت کنم

چقدر خوردم....!!!!:((

لباسام هنوز خیس بود...

یه نکتار کامل ... خرما .... شیر موز....سیب....کمه؟؟؟!!!

طیبه کل شب رو از ساعت 10:30 تا 11:40 دویده بود

صبح که بیار شدم دیدم صورتش گل انداخته

از ساعت 4 تا 6 صبح کم نیست....!

آخر سر هم که وزن کشی نهایی بود 4 کیلو کم کرده بود...!!!!!!!!!!!!!!

-:عالیه...!!!

-:آره...محشره...

"گل کاشتی!!!"

من هم 59/00

دیگه همه چی خوب بود

به غیر از .......

"انرژی"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:: pastiL ::.  |