|
زندگي مانند مستطيلي است که سه ضلع دارد عشق و کار!
|
هنوز بوی خون تو دماغم بود و اون نوشته جلو چشام .
داشت عذابم می داد .
من چیکار کرده بودم ؟!!!
اون دوتا - من - اون شب - زجه های دختره - خواهش های برادرم - من - اون دوتا - اون شب ...
.
امشب که از پزشکی قانونی برگشتم تازه برام روشن شد که علت مرگ خودکشی بوده نه یه تصادف !
.
اون کاغذ ... اون نامه ...
همش جلو چشمم رژه میره !
چشمای خیس از اشک و آه برادرمو نمی تونم فراموش کنم !
خواهشا والتماس های دختره که یادم میاد .
اون کاغذ ...
بهم دادش و رفت .
توش فقط دو کلمه نوشته بود
...
ازت نمیگذرم /.
.
.
.
Post.Script
: امشب اصلا شب خوبی نبود ... دوباره دارم هزیون می گم !Post.Script
: خیلی دلم می خواد تو وبلاگم عکس بذارم ... یکی کمکم کنه ! حالشو ندارم ...